بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٨٩ - ٦ - مست عبوديت
مولانا در اين حكايت از مردى سخن مىگويد كه مست لا يعقل در كنجى افتاده بود، مأمور حكومت به جرم شرب خمر مىخواهد او را روانه زندان كند ولى دنبال دليلى مىگردد كه شرب خمر او با آن ثابت شود، در نهايت، مست به محتسب مىگويد: مرا بگذار و برو از آدم برهنه كه چيزى به گرو نمىگيرند.
|
گفت مست: اى محتسب بگذار و رو |
از برهنه كى توان بردن گرو |
|
اگر قدرت راه رفتن داشتم، به خانه خود مىرفتم، ديگر اين گوشه نمىافتادم.
|
گر مرا خود قُوّت رفتن بدى |
خانه خود رفتمى، وين كى شدى |
|
همه گرفتارىهاى من بهخاطر اين است كه من عقل ندارم، اگر عقل داشتم و قدرت آگاهى و تشخيص در من بود، مثل ساير مردم، سر كار و زندگى خود بودم.
|
من اگر با عقل و با امكانمى |
همچو شيخان بر سر دكانمى |
|
تو بر من چيزى تكليف مىكنى كه شرط عقل است درحالىكه مشروط (عقل) در من وجود ندارد.
وَ قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا فِي أَصْحابِ السَّعِيرِ[١]
«- اهل جهنم- مىگويند: اگر گوش شنوا داشتيم يا تعقّل مىكرديم، از دوزخيان نبوديم.»
در روايتى از حضرت امام باقر ٧ آمده است كه فرمودند:
«انّما يداق اللّه العباد فى الحساب يوم القيامة عليما آتاهم من العقول فى الدّنيا».[٢]
«خداوند در قيامت به اندازه عقلى كه در دنيا به بندگان داده، از آنان حساب مىخواهد.»
[١] - ملك: ١٠
[٢] - نور الثقلين، ج ٥، ص ٥٣٧