بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٣٧ - حكايت ٢٦ عاقل آن باشد كه گيرد عبرت از # مرگ ياران در بلاى محترز
حكايت ٢٦
|
عاقل آن باشد كه گيرد عبرت از |
مرگ ياران در بلاى محترز |
|
در جنگلى شيرى به همراه گرگ و روباهى به شكار رفتند و يك گاو كوهى و بز وحشى و خرگوش شكار كردند. چون از شكار فارغ شدند، شير به گرگ دستور داد تا حيوانات صيدشده را تقسيم كند. گرگ گفت: اى شير، از آنجا كه تو بزرگ ما هستى، گاو بزرگ از آن تو باشد و بز كه متوسط است سهم من و خرگوش هم سهم روباه.
شير كه ظاهرا از اين تقسيم ناراضى به نظر مىرسيد، به گرگ گفت: چه گفتى؟
يكبار ديگر بگو! با حضور من تو كه هستى كه اظهار وجود مىكنى؟! اين بگفت و پنجهاى افكند و گرگ را پارهپاره كرد. سپس رو به روباه كرد و گفت: اكنون تو صيدها را تقسيم كن. روباه در كمال ادب، اول سجدهاى مقابل شير كرد، سپس گفت: اى سلطان جنگل، اين گاو بزرگ غذاى چاشت شما، اين بز هم غذاى نهار شما و اين خرگوش هم سهم شامتان باشد.
شير با خوشرويى كامل رو به روباه كرد و گفت
|
گفت اى روبه تو عدل افروختى |
اينچنين قسمت ز كه آموختى؟! |
|
|
از كجا آموختى اين اى بزرگ |
گفت اى شاه جهان از حال گرگ |
|
|
گفت چون در عشق ما گشتى گرو |
هر سه را برگير و بستان و برو |
|
|
روبها چون جملگى ما را شدى |
چونت آزاريم چون تو ما شدى |
|
|
ما تو را و جمله اشكاران ترا |
پاى بر گردون هفتم نه برآ |
|