بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤١٥ - استنتاج
حكايت ٨٢
|
اى خنك جانى كه عيب خويش ديد |
چهار نفر هندى وارد مسجدى شدند و براى اطاعت به نماز ايستادند. بعد از نيت و تكبيرة الإحرام، با حالت دردمندى ادامه نماز دادند.
در اين هنگام مؤذن مسجد وارد شد تا اذان بگويد، يكى از آن نمازگزاران در حال نماز به مؤذن گفت: آيا وقت نماز است؟ هندوى ديگرى در وسط نماز به حرف آمد و به دوستش اعتراض كرد كه: هان! در وسط نماز كه حرف نمىزنند.
سوّمى به دوّمى گفت: عمو جان چرا به او طعنه مىزنى به خودت بگو كه وسط نماز حرف زدى.
هندوى چهارمى وقتى سخنان آنان را در وسط نماز شنيد، درحالىكه خود مشغول نماز بود گفت: الحمد للّه من مثل آن سه نفر دچار اشتباه نشدم و وسط نماز حرف نزدم!
|
پس نماز هر چهاران شد تباه |
عيبگويان بيشتر گم كرده راه |
|
|
اى خنك جانى كه عيب خويش ديد |
هركه عيبى گفت آن بر خود خريد |
|
|
زانكه نيم او ز عيبستان بُدست |
وان دگر نيمش ز غيبستان بُدست |
|
استنتاج
يكى از راههاى خودسازى براى انسان سالك، چشم گشودن به عيوب