بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٨٨ - حكايت ٩٨ مشكل ما حل كن اى سلطان دين # تا ببخشد حال تو ما را يقين
حكايت ٩٨
|
مشكل ما حل كن اى سلطان دين |
تا ببخشد حال تو ما را يقين |
|
زاهدى در بيابان به سر مىبرد و مانند قوم عبّاديه، غرق در عبادت شده بود، حاجىها از سرزمينهاى مختلف به آنجا رسيدند و چشمشان بر آن زاهد افتاد، با اينكه محل زندگى اين زاهد خشك بود ولى خود او مزاجى مرطوب داشت و به همين سبب از گزند بادهاى مهلك بيابانى در امان بود.
حاجىها از تنهايى و درعينحال از تندرستى او در ميان آنهمه آفت صحرايى، شگفتزده شدند. آن زاهد روى ريگهايى نماز مىخواند كه از شدّت حرارت آب ديگ به جوش مىآمد! اما گويى كه او در ميان گلستان يا سوار بر براق و دلدل است.
همينكه آن زاهد از حالت عبادت كه در او مستغرق شده بود بيرون آمد، عارفى از ميان جماعت حاجىها ديد كه از دست و روى زاهد آب مىچكد و جامهاش نيز بر اثر وضو هنوز تر است، از زاهد پرسيد: اين آب از كجاست؟ زاهد با دست به آسمان اشاره كرد كه يعنى از آسمان است.
پرسيد: آيا هروقت كه آب خواستى مىرسد آنهم بدون چاه و ريسمان؟
زاهد چشمهاى خود را رو به آسمان كرد كه خدايا! دعاى حاجيان را به هدف اجابت برسان
|
در ميان اين مناجات ابر خوش |
زود پيدا شد چو پيل ابكش |
|
|
همچو آب از مشك باريدن گرفت |
در گَو و در غارها مسكن گرفت |
|