بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٤٧ - استنتاج
اين واقعه آگاه نساختى؟ خادم گفت:
|
گفت و اللّه آمدم من بارها |
تا تو را واقف كنم زين كارها |
|
|
تو همى گفتى كه خر رفت اى پسر |
از همه گويندگان باذوقتر |
|
|
بازمىگشتم كه او خود واقف است |
زين قضا راضيست مرد عارف است |
|
|
گفت آن را جمله مىگفتند خوش |
مر مرا هم ذوق آمد گفتنش |
|
|
مر مرا تقليدشان بر باد داد |
اى دو صد لعنت بر اين تقليد باد |
|
|
خاصه تقليد چنين بىحاصلان |
كابرو را ريختند از بهر نان |
|
استنتاج
زندگى انسان سراسر تقليد است؛ زيرا زندگى يعنى قلاده به گردن انداختن و تقليد هم بهمعناى قلاده به گردن انداختن است، با اين تفاوت كه در زندگى قلاده حيات را به گردن مىاندازيم و در تقليد قلاده سبك حركات و رفتار ديگران را.
باتوجه به اين معنا، همه انسانها چه بخواهند و چه نخواهند، در روند زندگى هم «مقلّد» هستند و هم «مقلّد»؛ يعنى از سويى سبك زندگى ديگران را تقليد مىكنند و از سوى ديگر، ديگران تقليد او را درمىآورند.
اين اصل در زندگى انسان، يكى از اصول خدشهناپذير و غيرقابل انكار است تا جايى كه ريشه اين اصل را مىتوان در زندگى حضرت آدم ٧ و حوا يافت، چنانكه قرآن مىفرمايد:
اول زنى كه از آدم تقليد كرد همسرش حوا بود؛ زيرا همينكه آدم و همسرش از آن درخت ممنوع خوردند، بىدرنگ لباسهايشان از تنشان فروريخت و اندامشان آشكار گشت. پس از آن.
... وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ ...[١]
«آدم و حوّا از برگهاى درختان بهشت، اندام همديگر را پوشاندند.»
[١] - اعراف: ٢٢