بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٢٥ - استنتاج
حكايت ٤٤
|
چون كنى از خُلد در دوزخ فرار |
غافل از لا يستوى اصحاب نار |
|
پادشاهى بازى زيبا و دستآموز داشت، روزى باز از نزد شاه گريخت و به خانه پيرزنى كه مشغول بيختن آرد بود پناه برد. پيرزن باز را گرفت و از سر محبّت پايش را بست، سپس شاهبال و ناخنهايش را چيد و مقدارى هم كاه جلوش ريخت تا بخورد.
شاه كه از فرار بازش ناراحت شده بود، تمام روز را براى پيدا كردنش پشت سر گذاشت، سرانجام در خانه پيرزن پيدايش كرد. شاه با ديدن باز زيبايش كه پيرزن از روى ناآگاهى آن را به شكل زشتى درآورده بود، به شدّت متأثر شد و گفت:
|
گفت هرچند اين جزاى كار تُست |
كه نباشى در وفاى ما درست |
|
|
چون كنى از خُلد در دوزخ فرار |
غافل از لا يستوى اصحاب نار |
|
|
اين سزاى آنكه از شاه خبير |
خيره بگريزد به خانه گنده پير |
|
|
باز گفت اى شه پشيمان مىشوم |
توبه كردم نو مسلمان مىشوم |
|
|
آنكه تو مستش كنى و شير گير |
گر ز مستى كژ رود عذرش پذير |
|
استنتاج
شكر نعمت يا به تعبيرى تشكر از منعم، يكى از خصلتهايى است كه ريشه در