بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٧٤ - وجدان اخلاقى در قرآن
٣- ... فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها ...[١]
«اين فطرتى است كه خدا انسانها را بر آن آفريد.»
٤- فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ[٢]
«هنگامى كه سوار بر كشتى مىشوند خدا را با اخلاص مىخوانند، اما هنگامى كه آنها را به خشكى مىرساند و نجات مىدهد، باز مشرك مىشوند.»
٥- فَرَجَعُوا إِلى أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ[٣]
«و به وجدان خود بازگشتند و به خود گفتند شما ظالم هستيد.»
٦- وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ[٤]
«ما بشر را به خير و شرّش هدايت نموديم.»
از مجموع آيات فوق و تدبّر در كلمات آن به اين نتيجه مىرسيم كه در خلوتكده جان انسان، قدرتى هست به نام «نفس لوّامه، نفس خودآگاه، فطرت حقجو، نفس الهامگيرنده، شعور باطن» كه بدون دخالت ساير امارات داخل و خارج جان انسان، حس و قبح اشياء را تشخيص داده و در مورد آن حكم صادر نموده حتى حكمش را هم به مرحله اجرا مىگذارد.
*** مولانا در اين حكايت ضمن به تصوير كشيدن چهره سالك منتهى و مقام كشف و شهود، مىرسد به اينجا كه سالك «زيد» ضمن بيان حال خود حقايق ناگفتنى را بر زبان جارى مىكرد كه با نهى پيغمبر ٦ مواجه شد كه: هان! اى زيد، عنان زبانت را بكش، اسب نطقت آنچنان گرم شد كه هيچ شرم و حيايى در بيان
[١] - روم: ٣٠
[٢] - عنكبوت: ٦٥
[٣] - انبياء: ٦٤
[٤] - بلد: ١٠