بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٩٦ - حكايت ٥٨ گر ز يك تلخى كنم فرياد و داد # خاك صد ره بر سر اجزام باد
حكايت ٥٨
|
گر ز يك تلخى كنم فرياد و داد |
خاكِ صد ره بر سر اجزام باد |
|
لقمان حكيم را خواجهاى بود كه در امور خود با وى به مشورت مىپرداخت تا از حكمت و هدايتهايش بهرهمند گردد. خواجه كه لقمان را بهتر از فرزندانش گرامى مىداشت، عادتش براين بود كه هر طعامى نزد او مىگذاشتند دست بدان نمىزد مگر اينكه لقمان را حاضر مىكرد و ابتدا لقمان را از آن غذا مىخوراند و خود از پسمانده غذاى لقمان با شوق و ذوق مىخورد.
روزى خربزهاى به رسم ارمغان براى خواجه آوردند، خواجه غلامى را به سوى لقمان روانه كرد. چون لقمان به حضور خواجه نشست، خواجه بريدهاى از خربزه به وى داد تا بخورد، لقمان آن بريده خربزه را با اشتهاى تمام همچون عسل ميل كرد. خواجه كه اشتهاى لقمان را ديد، بريده ديگرى به وى داد. لقمان اين بريده را نيز با اشتهاى تمام ميل كرد. خواجه پىدرپى خربزه مىبريد و لقمان با اشتهاى وافر ميل مىكرد، لقمان هفده بريده از خربزه را با ميل كامل خورد. چيزى از خربزه باقى نماند، مگر يك بريده. خواجه گفت: حالا كه اين خربزه اينقدر شيرين است چه بهتر كه اين باقىمانده را خودم بخورم. خواجه همينكه آن بريده خربزه را در دهانش گذاشت، از تلخى آن آتش گرفت و تو گويى از شدت تلخى زبانش طاول زده و گلويش آتش گرفته است! بر اثر تلخى آن خربزه خواجه حالش بههم خورد و ساعتى بىخود افتاد، پس از آنكه بهخود آمد، به لقمان گفت: اى جان جهان، تو