بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٢٧ - استنتاج
حكايت ٢٤
|
محو مىبايد نه نحو اينجا بدان |
روزى يكى از علماى علم نحو سوار بر كشتى از دريا مىگذشت، رو كرد به كشتيبان و با غرور و خودپرستى از وى پرسيد: آيا چيزى از علم نحو مىدانى؟
كشتيبان اظهار بىاطلاعى كرد و گفت: من علم نحو نخواندهام!
عالم نحوى با تمسخر به او گفت: نصف عمرت تباه شد!
كشتيبان كه از سخن نحوى ناراحت شده بود، دم فروبست و براى پاسخگويى منتظر وقت مناسب بود.
ديرى نپاييد كه بادى وزيدن گرفت و كشتى را به سوى گردابى هولناك هدايت كرد، در اين گيرودار، كشتيبان به عالم نحوى گفت: آيا با فنّ شنا آشنا هستى؟
نحوى گفت: من شنا نمىدانم: كشتيبان گفت:
|
گفت كلّى عمرت اى نحوى فناست |
زانكه كشتى غرق اين گردابهاست |
|
|
محو مىبايد نه نحو اينجا بدان |
گر تو محوى بىخطر در آب ران |
|
استنتاج
در اين حكايت: دريا، كنايه است از درياى اسرار الهى.
گرداب، كنايه است از آخرين مرحله سير سالك الى اللّه يعنى محو.
كشتىبان، كنايه است از انسان سالك الى اللّه.
عالم نحوى، كنايه است از انسان مجذوب جواذب مادى.