بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٢٩ - استنتاج
عالم نحوى كه انتظار چنين پاسخى را از كشتيبان داشت با غرور تمام گفت:
نيمى از عمرت فنا شده است!
كشتىبان از سخن عالم نحوى دلشكسته شد ولى خاموش ماند و چيزى نگفت يا چيزى نداشت كه بگويد.
قضا را باد كشتى را به كام گردابى مهيب هدايت نمود، اينجا بود كه كشتىبان از عالم نحوى سؤال كرد كه:
آقاى نحوى! آيا هيچ از هنر شناگرى آموختهاى يا خير؟
نحوى بيچاره مضطربانه گفت: خير، چيزى نمىدانم. كشتىبان گفت: اى بيچاره!
پس همه عمر تو بر فنا است؛ زيرا اين كشتى مىرود كه در كام گرداب متلاشى گردد.
|
گفت: كلّى عمرت اى نحوى فناست |
زآنكه كشتى غرق اين گردابهاست |
|
خوب، حالا بگو ببينم علم نحو تو، و تبختر بر اصطلاحات علمى، مىتواند جانت را از گرداب مهلكه نجات دهد؟
اينجا تعلّقات دلفريب دنيا كاربردى ندارند!
اينجا مىبايست دل به دريا زد تا قطره وجود خود را دريايى نمود.
|
محو مىبايد نه نحو اينجا بدان |
گر تو محوى بىخطر در آب ران |
|
محو در اصطلاح عرفا اين است كه: سالك از هرچه در قيد تعيّن آيد اعراض نمايد و نفى همه كند و علىالدوام متوجّه ذات مطلق باشد تا بكلّى از مراتب اسماء و صفات كه سبب ظهور كونومكان گشتهاند معرّا و مبرّا شود و از تعيّنات جسمانى و روحانى درگذرد و در پرتو ذات احديت محو و مضمحل و فانى گشته باقى باللّه گردد.[١]
در رواياتى كه از طرق شيعه و اهل تسنن نقل شده، مىخوانيم: هنگامى كه حضرت ابراهيم ٧ را بالاى منجنيق گذاشتند و مىخواستند در آتش بيفكنند،
[١] - شرح گلشن راز، ص ٢٢٧