بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٥١ - استنتاج
صوفى از ماجرا آگاه است و رضايت به مرگ خرش دارد.
|
گفت و اللّه آمدم من بارها |
تا تو را واقف كنم زين كارها |
|
|
تو همى گفتى كه خر رفت اى پسر |
از همه گويندگان باذوقتر |
|
|
بازمىگشتم كه او خود واقف است |
زين قضا راضى است مرد عارف است |
|
صوفى خرباخته شكمتافته، كه اعتراضى بر پاسخ عقل كلّى نداشت، عاجزانه گفت: واقعيت اين است كه صوفيان سرود «خر برفت و خر برفت» را آنچنان دلنشين مىخواندند كه مرا هم به ذوق آوردند و من بدون اطلاع و آگاهى از منظور اين شعر، با آنان همدم شدم.
|
گفت آن را جمله مىگفتند خوش |
مر مرا هم ذوق آمد گفتنش |
|
و اكنون زبان شماتت جز به خود، بر روى چه كسى باز گشايم؟ كه تقليد كوركورانه من از صوفيان غيرصافى همه هستىام را بر باد داد و بيچارهام كرد.
|
مر مرا تقليدشان بر باد داد |
كه دو صد لعنت بر آن تقليد باد |
|
پس اى سالك. اى رهرو راه طريقت، به هوش باش كه در طريق سلوك، از هر بىسروپا (بهخصوص صوفيان غيرصافى) تقليد نكنى، بلكه همچون ابراهيم باش كه با پا گذاشتن به سنتهاى غلط گذشتگان، صراط مستقيم را پيش پاى رهروان گشود.
|
خاصه تقليد چنين بىحاصلان |
خشم ابراهيم با بر آفلان |
|
فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ.[١]
بيت فوق اشاره به آيات ٧٥ تا ٧٩ از سوره مباركه انعام است.
[١] - انعام: ٧٦