بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٤٦ - استنتاج
عجيبى نيست؛ زيرا آنان هرچه ديده و شنيدهاند در حد فهم ناقص و كوتاه خود بوده است لاغير و چارهاى ندارند جز اينكه صاحبان معجزه و كرامت و حاملان علوم الهى را ساحر و جادوگر و ديوانه و ... بنامند.
فَلَمَّا جاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا إِنَّ هذا لَسِحْرٌ مُبِينٌ[١]
«و هنگامى كه حق از نزد ما به سراغ آنها آمد گفتند اين سحر آشكارى است.»
*** مولانا در بيان حقايقى كه معمولا با فهم انسانها همافق نيست و نمىتوان آنها را با معيارهاى علوم روز ارزيابى كرد و از آنان بهعنوان: خارق عادات، كرامات و كارهاى غيرمتعارف ياد مىشود، حكايت برخورد يكى از مريدان ابراهيم ادهم با وى را مطرح مىكند و از مشاهده مريد يكى از كرامات ابراهيم را چنين نتيجه مىگيرد:
ابراهيم ادهم[٢] وقتى گوشهاى از حقايق نهفته در پس پرده را به مريدش نشان مىدهد به او مىگويد:
اى رفيق، اى عزيزى كه دلت به حال من سوخت و از روى ترحّم به من گفتى كه چرا سلطنت و حكومت را رها كرده، به چنين زندگى صوفيانه روآوردهام. حال بگو ببينم سلطنت معنوى بهتر است يا سلطنت مادى؟ حكومت بر دلها بالاتر است يا حكومت بر تنها؟
|
رو بدو كرد و بگفتش اى امير |
مُلك دل بِه، يا چنان ملك حقير؟ |
|
تازه اين كرامتى كه تو اكنون ديدى، گوشهاى از نشانه و آيات ظاهرى است، اگر
[١] - يونس: ٧٦
[٢] - ابراهيم ادهم بلخى از بزرگان زهّاد نيمه اول قرن دوم هجرى بوده، وى از بلخ به مكه رفت و مجاور گرديد. در مكه به صحبت چند تن از اوليا؛ مانند فضيل بن عياض و سفيان ثورى رسيد و سپس به شام رفت و تا پايان عمر در آنجا بود. وى در جنگ دريايى ضد بيزانس به شهادت رسيد( فرهنگ معين) گويند وى قبل از آنكه به طريق صوفيان گرايد، زندگى شاهانهاى داشت و همواره سرگرم عيش و عشرت بود ناگهان انقلابى درونى در وى بهوجود آمد و از وى سالكى عارف ساخت.