بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٩٨ - حكايت ١٨ رحم كن بر عمر رفته در جفا
حكايت ١٨
|
رحم كن بر عُمر رفته در جفا |
در عهد عمر- خليفه دوم- مردى بود اهل مطرب و رامشگرى. صداى خوش طرب و آواز او بلبل را سرمست مىكرد و هر شنوندهاى را غرق هيجان و شعف. وى عمرى را در مجالس و محافل به رامشگرى پرداخت و از اين طريق روزگار مىگذراند.
با مرور زمان، مرد رامشگر پير شد، پشت او خميد، ابروانش بر روى چشمانش فروريخت، لطافت آوازش به ناخوشى تبديل شد و هرروز بازار گرمش سردتر مىشد، ديگر كسى براى رامشگرى از او دعوت به عمل نمىآورد. روزگار فقر و تهىدستى او فرارسيد. گرسنگى از يكسو، تنهايى و بىكسى از سوى ديگر او را به شدت عذاب مىداد. ازاينرو، شبى يكه و تنها و گرسنه به گورستان مدينه رفت و در آن خلوتسرا با خداى خود چنين مىگفت:
|
گفت عمر و مهلتم دادى بسى |
لطفها كردى خدايا! با خَسى |
|
|
معصيت ورزيدهام هفتاد سال |
باز نگرفتى ز من روز نوال |
|
|
نيست كسب امروز مهمان توأم |
چنگ بهر تو زنم كان توأم |
|
|
چنگ را برداشت شد اللّهجو |
سوى گورستان يثرب آهگو |
|
او بعد از عمرى اينبار براى خدا چنگ مىنواخت و اميد مزد از او داشت، آنقدر نواخت تا خسته و مانده سر به خاك قبرستان نهاد و به خواب فرورفت. در اين حال سروشى بر عمر خليفه مسلمين ندا در داد كه هماينك برخيز و به گورستان برو