بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٥٩ - حكايت ٧٠ گفت حق استت بزن دستت رسيد # اين سزاى آنكه از ياران بريد
حكايت ٧٠
|
گفت حق استت بزن دستت رسيد |
اين سزاى آنكه از ياران بريد |
|
باغبانى وارد باغ خود شد، ديد سه مرد در ميان باغ مشغول چيدن ميوههاى او هستند. اين سه مرد عبارت بودند از: فقيه، سيّد و صوفى. باغبان به گمان اينكه اين سه تن دزد هستند، به فكر مقابله با آنان مىافتد ولى مىبيند او يك نفر است و آنان سه نفر و يك تن قدرت مقابله با سه تن را ندارد. سرانجام با خود فكر كرد كه بايد اين سه را از هم جدا كنم و يكبهيك به حساب آنان برسم. لذا از در نيرنگ برآمد و چنين وانمود كرد كه از حضور آنان در باغ خشنود است، سپس به صوفى گفت: برو به اتاق من براى اين دوستانت گليمى بياور. وقتى صوفى به دنبال گليم رفت، باغبان به پيش آن دو آمد گفت: تو يك مرد فقيهى هستى و اينهم يك سيّد نامدار، ما به بركت فتواهاى تو نان مىخوريم و اينهم كه فرزند حضرت مصطفى ٦ است. اين صوفى شكمباره و پست كيست كه با شما بزرگان همنشين است؟ از من بشنويد همينكه صوفى برگشت او را بگيريد و به ضرب كتك پنبه كنيد و آنوقت به پاداش اين كار، يك هفته در باغ من خوش باشيد. باغ چه ارزشى دارد جانم از آن شماست!
باغبان آنقدر وسوسه كرد كه آن فقيه و سيّد را فريب داد و زمينه بدبينى را نسبت به صوفى در دل آنان بهوجود آورد. اينجا بود كه باغبان چماقى برداشت به سروقت صوفى رفت چون به او رسيد بانگ برآورد كه هان اى سگ، آيا تصوف همين است كه بىاجازه به باغ ديگران وارد شوى؟ اين راه را جنيد به تو نشان داد يا