بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٦٠ - حكايت ٧٠ گفت حق استت بزن دستت رسيد # اين سزاى آنكه از ياران بريد
ابا يزيد؟ از كدامين شيخ و پير طريقت اين درس را آموختهاى و ... اين را بگفت و با چماق به جان صوفى افتاد، به حدى كه نيمه جانش كرد و رهايش ساخت.
باغبان چون از صوفى خلاص شد به طرف فقيه و سيّد بازگشت. اينبار به سيّد گفت: اى سيّد شريف برو بر در خانهام به نوكرم قيماز بگو تا نان نازكى كه براى چاشت پختهام با مرغابى براى ما بياورد.
باغبان چون سيّد را براى انجام اين كار فرستاد رو كرد به فقيه و گفت:
اى انسان تيزبين من يقين دارم كه تو مردى فقيه هستى ولى اين سيّد كه ادعاى سيّدى مىكند معلوم نيست چه كسى با مادرش آميزش كرده و اينكه او از اولاد پيغمبر است يا نه، جاى شك و ترديد است. بسيارى از افراد كمفهم در زمان ما خود را به حضرت على ٧ و پيامبر ٦ نسبت مىدهند.
سخنان افسونگونه باغبان عاقبت فقيه را هم افسون كرد و او را هم نسبت به سيّد بدبين نمود. اينجا بود كه باغبان به سراغ سيّد شتافت و بر وى بانگ زد كه اى خر! چه كسى تو را به اين باغ دعوت كرد؟ آيا دزدى ميراثى است كه از پيغمبر به تو رسيده؟ بچه شير به شير شباهت دارد، بگو ببينم تو با پيغمبر چه شباهتى دارى؟
باغبان اين بگفت و بر سيّد حملهور شد و بر سر سيّد بلايى آورد كه خوارج با خاندان پيامبر ٦ آوردند.
وقتى باغبان از سيّد فارغ، شد به سراغ فقيه آمد و گفت: هان! اى فقيه، تو چه فقيهى هستى؟ تو فقيهى يا ننگ هر سفيهى؟ آيا فتواى تو همين است كه وارد باغ ديگران شوى و نگويى كه بايد اجازهاى گرفت يا نه؟ اين در كدام كتاب فقه نوشته شده است؟
باغبان اين را بگفت و بر فقيه بيچاره حملهور شد. فقيه زير ضربان چماق باغبان مىگفت:
|
گفت حقّستت، بزن دستت رسيد |
اين سزاى آنكه از ياران بريد |
|