بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٦٠ - استنتاج
حكايت ٣١
|
گوش حس تو به حرف ار در خورست |
دان كه گوش غيبگير تو كر است |
|
به مرد ناشنوايى خبر دادند كه همسايهات در بستر بيمارى آرميده است.
ناشنوا با خود گفت حق اين است كه من به عيادت همسايه مريض روم ولى مشكل اين است كه من از بيمار چه بشنوم و در پاسخ چه بگويم؟ در نهايت سؤال و جوابى در ذهن خود بافت و با اين خيال به عيادت همسايه بيمارش رفت و بدينسان از وى دلجويى نمود:
|
گفت چونى؟ گفت مُردم گفت شُكر |
شد ازين رنجور پر آزار و نكر |
|
|
كين چه شكر است او عدوّ ما بُدست |
كر قياسى كرد و آن كژ آمدست |
|
|
بعد از آن گفتش چه خوردى گفت زهر |
گفت نوشت باد، افزون گشت قهر |
|
|
بعد از آن گفت از طبيبان كيست او |
كه همى آيد به چاره پيش تو |
|
|
گفت عزرائيل مىآيد برو |
گفت پايش بس مبارك شاد شو |
|
|
كر برون آمد بگفت او شادمان |
شكر كش كردم مراعات اين زمان |
|
|
خواجه پندارد كه طاعت مىكند |
بىخبر كز معصيت جان مىكند |
|
|
گوشِ حسّ تو به حرف ار درخورست |
دان كه گوشِ غيبگير تو كرست |
|
استنتاج
اين حكايت شيرين نيز همچون حكايتهاى مولانا داراى نكات ارزشمند و