بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٩ - استنتاج
با شهرت اكتشافات و تأليفاتش دلدارى مىدادند، اما او دوستانش را سرزنش كرد و با لحن اندوهناكى گفت كه در زندگى او اينها چيز مهمى نبودهاند، دوستانش پرسيدند:
پس چه چيزى مهم بوده است؟
دانشمند پير كه به خاطر يك نفس با مرگ گلاويز بود گفت: «عشق».[١]
*** مولانا نيز در اين حكايت چهره عشق مجازى و حقيقى را به شكلى عارفانه و بديع به تصوير كشيد كه تفسير عرفانى اين حكايت را مىتوان بشرح زير روشن ساخت:
«شاه»، كنايه است از انسان وارستهاى كه در طريق الى اللّه قرار گرفته است، چنانچه مىفرمايد:
|
شاه بود و شاهِ بس آگاه بود |
خاص بود و خاصه اللّه بود |
|
«كنيزك»، كنايه است از تعلّقات و مشتهيات دنيا.
«زرگر»، كنايه است از نفس امّاره (نوعى از خواسته درونى كه همواره انسان را به زشتى و پليدى دعوت مىكند.)
«پيرمرد و حكيم الهى»، كنايه است از عقل و قوّه تمييز انسان از حيوان.
انسانى كه براى تهذيب نفس خويش در طريق الى اللّه قرار مىگيرد، در يك مقطع روانى خاصى، خود را گرفتار عشق دنيا و مشتهيات آن مىبيند.
براى رسيدن به آن هدف، تلاش مىكند، ولى دنيا به او پاسخ مثبت نمىدهد بلكه روزبهروز، طريق وصال را براى اين انسان الهى كه بين دو عشق (عشق حقيقى و عشق مجازى) قرار گرفته است، تنگتر و مشكلتر مىسازد.
[١] - لذّات فلسفه، ص ١٣٥