بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٥١ - استنتاج
حكايت ٢٩
|
هستى اندر نيستى بتوان نمود |
يكى از دوستان ديرين حضرت يوسف ٧ كه از كودكى با آن حضرت الفتى خاص داشت، به ديدار آن حضرت رفت. حضرت ضمن صحبتها، سخن از جور برادرانش به ميان آورد كه چگونه برادران نادان، آن حضرت را به چاه انداختند و از آن پس، گرفتار چه مصايبى شد. در پايان حضرت از دوستش مىپرسد: خوب حالا تو بگو ببينم براى ما چه ارمغانى آوردى؟ دوست گفت: مدتى در اين فكر بودم كه چه ارمغانى براى تو بياورم تا لايق تو باشد، عاقبت به فكر افتادم كه بهترين ارمغان براى تو «آينه» است.
|
آينه آوردمت اى روشنى |
تا چو بينى روى خود يادم كنى |
|
|
آينه بيرون كشيد او از بغل |
خوب را آيينه باشد مشتغل |
|
|
آينه هستى چه باشد؟ نيستى |
نيستى بگزين گر ابله نيستى |
|
|
هستى اندر نيستى بتوان نمود |
مالداران بر فقير آرند جود |
|
استنتاج
در اين حكايت دوست ديرين كنايه است از فطرت خداجوى سالك.
يوسف، كنايه است از سالك واصل.
آينه، تجسمى است از فنا و نيستى.