بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٧٩ - حكايت ١٤ باغبان را خار چون در پاى رفت # دزد فرصت يافت، كالا برد تفت
حكايت ١٤
|
باغبان را خار چون در پاى رفت |
دزد فرصت يافت، كالا بُرد تَفت |
|
حضرت آدم ابو البشر ٧ به واسطه آنكه خداوند او را نسبت به حقايق اشياء آگاه كرده بود، عالم علوم و اسماء بود. اسم هرچيزى آنگونه كه حقيقت دارد در جان آن حضرت نقش بسته بود.
چشم حضرت آدم ٧ با نور پاك حضرت حق بينا بود؛ از اينرو حقيقت و اسرار نامها و اشياء بر او نمايان مىشد. و اين قدرت الهى در وجود آدم بود كه سبب شد فرشتگان در برابرش به سجده بيفتند.
همين آدم را كه اگر تا روز قيامت ستايش كنم باز كم گفتهام، ولى چون قضا در رسيد دانستن يك نهى بر او مشتبه شد.
آدم دچار اين ترديد شده، با خود گفت: اينكه حضرت حق مرا از خوردن اين درخت تهى كرده، آيا اين نهى جنبه تحريمى دارد يا جنبه تنزيهى؟
|
در دلش تأويل چون ترجيح يافت |
طبع در حيرت سوى گندم شتافت |
|
|
باغبان را خار چون در پاى رفت |
دزد فرصت يافت كالا بُرد تَفت |
|
|
چون ز حيرت رست باز آمد به راه |
ديد برده دزد، رخت از كارگاه |
|
|
رَبّنا انّا ظَلَمنا گفت و آه |
يعنى آمد ظلمت و گم گشت راه |
|
|
اين قضا ابرى بود خورشيدپوش |
شير و اژدرها شود، زو همچو موش |
|