بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٩٠ - استنتاج
ناراحت شد و از اينكه تكرار اشتباه او سبب مرگ طوطى زيبايش شد، آزردهخاطر گرديد، لاجرم در قفس را گشود و تن بىجان طوطى را از قفس به گوشهاى پرتاب نمود در آن لحظه طوطى زنده شد و به شاخه درختى پر كشيد.
بازرگان از كار طوطى حيران شده رو به وى كرد و گفت: اى حيوان بگو ببينم اين چه كارى بود كه كردى؟ مگر طوطيان به تو چه آموختند كه تو اينچنين خود را از قفس نجات دادى و مرا در فراقت سوختى؟
|
گفت طوطى كو به فعلم پند داد |
كه رها كن لطف آواز و وداد |
|
|
ز آنكه آوازت تو را در بند كرد |
خويشتن مرده پى اين بند كرد |
|
|
يعنى اى مطرب شده با عام و خاص |
مرده شو چون من كه تا يابى خلاص |
|
|
دانه باشى مرغكانت برچنند |
غنچه باشى كودكانت بركنند |
|
|
دانه پنهان كن بكلّى دام شو |
غنچه پنهان كن گياه بام شو |
|
|
هركه داد او حُسن خود را در مَزاد |
صد قضاى بد سوى او رو نهاد |
|
استنتاج
در اين حكايت بازرگان كنايه از نفس خودخواه و منفعتطلب انسان است.
طوطى، كنايه از روح انسان
قفس، كنايه از تن انسان
و طوطيان، كنايه از انبيا و اولياى الهى هستند.
نفس خودخواه و منفعتطلب انسان، كه گويى فيلش ياد هندوستان كرده بود، زمانى تصميم گرفت كه خاطرات خوش گذشته خود را كه در جوار بهشت قرب الهى زندگى مىكرد مرورى كند و لحظاتى مرغ مهجور خاطره را از اين خاكدان غربت به موطن محجور بكشاند. روح ربانى كه استماع خاطرات نفس بازرگان را نمود از وى