بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٥ - حكايت ١ عشقهايى كز پى رنگى بود # عشق نبود عاقبت ننگى بود
نزد تو مىآيد.
صبح فردا، شاه آن طبيب موعود را يافت، با شوق زياد او را به سر بالين بيمارش برد، طبيب چون كنار بستر بيمار آمد، با فراست دريافت كه بيمارى كنيزك بيمارى عشق است نه بيمارى جسم. طبيب دستور داد اتاق را خلوت كنند و كسى جز بيمار در اتاق نماند، وقتى اتاق خالى از ديگران شد، طبيب بالاى سر بيمار نشست و نرم نرمك ابتدا از شهر كنيز پرسيد، سپس از محلّه او جويا شد، بعد از آن، از خويشان و دوستانش سؤال كرد.
طبيب درحالىكه گوش به حرف بيمار مىداد هوش و هواسش به نبض بيمار نيز بود و مىخواست بدينوسيله متوجه شود با مطرح كردن نام چه كسى نبض او تندتر مىزند.
نام شهرها را يكى پس از ديگرى برد امّا تغييرى در حالت بيمار نيافت تا اينكه به «سمرقند» رسيد، آنگاه كه نام سمرقند را بر زبان آورد ديد كه نبض كنيز بيمار جستن كرد و به تندى زد و چهرهاش تغيير كرد. و بدينسان دريافت كه درمان درد بيمار در سمرقند است! با پرسشهاى پىدرپى سرانجام دريافت كه كنيزك عاشق مردى زرگر در سمرقند است.
جلسه درمان به پايان رسيد، طبيب درد بيمارش را شناخت و درمانش را هم پيدا كرد، نزد شاه آمد و نتيجه معاينهاش را شرح داد و گفت اگر مىخواهى بيمارت درمان شود، به زودى بفرست آن مرد زرگر را از سمرقند بياورند.
شاه رسولانى چند به سمرقند فرستاد و آنان مرد زرگر را به دربار آوردند.
طبق دستور طبيب كنيزك به عقد مرد زرگر درآمد و به مدت شش ماه اين عاشق و معشوق در كمال عيش زندگى كردند. پس از گذشت شش ماه طبيب شربت مهلكى ساخت و آن را بخورد مرد زرگر داد.
مرد زرگر با خوردن آن شربت روزبهروز رنجور و رنجورتر مىشد به حدّى كه از رنجورى رخ زرد و زشت چهره گرديد. قيافه زشت مرد زرگر ايجاد دلسردى براى كنيزك نمود و از آن پس نسبت به مرد زرگر بىعلاقه شد.