بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٢٠ - حكايت ٤٣ آدمىخوارند اغلب مردمان # از سلام عليكشان كم جو امان
خادم: «لا حول و لا ...» آقا! ديگر كمتر سفارش كن.
صوفى: بستر حيوان را از سنگ و كثافت پاك كن، اگر هم جايش خيس است كمى خاك خشك به زيرش بريز تا رنجور نشود.
خادم: «لا حول و لا ...» اى پدر، پناه به خدا ببر، به كسى كه اهليت كارش را دارد كمتر دستور بده.
صوفى: قشو (شانه) را بردار و پشت چهارپايم را شانه بزن.
خادم: «لا حول و لا ...» اى پدر، شرم كن.
در اين وقت بود كه خادم از جاى جست و گفت: مىروم براى چهارپايت كاه و جو تهيه كنم. ولى در بين راه به گروهى اوباش برمىخورد و با آنان گرم صحبت مىشود و از چهارپاى صوفى يادى نمىكند.
صوفى با خيال جمع، به خواب فرومىرود، در خواب رؤياهاى وحشتناك مىبيند؛ مثلا مىبيند خرش در چنگال گرگى گرفتار شده و گرگ از پشت و ران خر مىخورد. گفت: «لا حول و لا قوّة الّا باللّه»، اين چه خوابى بود من ديدم؟! دوباره مىخوابد باز مىبيند خرش به گودالى افتاده است. از خواب بيدار مىشود و براى رهايى از اين كابوسها، چند سوره از قرآن را تلاوت مىكند، بالأخره صوفى آن شب را صبح مىكند.
بامداد فرامىرسد، خادم كه سراسر شب گذشته را از چهارپا غافل بود، بىدرنگ به آخور مىرود، براى اينكه صوفى متوجه جريان نشود پالان خر را برويش مىگذارد و چند ضربه نشتر هم به پشت خر مىزند كه تا خر به چالاكى راه برود.
صوفى سوار چهارپايش مىشود كه برود ولى حيوان از فرط گرسنگى توان راه رفتن را نداشت، رفيقان صوفى وقتى حال زار چهارپا را مىبينند، تعجب مىكنند و مىگويند: صوفى! مگر تو نبودى كه تعريف خرت را مىكردى، چه شده كه توان راه رفتن را ندارد؟!