بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٢٠ - استنتاج
نفس توجهى ندارد ولى وسوسههاى نفس، عقل را رام خود نموده در نتيجه برآن مىشود كه رشحاتى از انانيّت كوزه وجود خويش را بهعنوان تحفه به بارگاه حضرت حق ببرد، غافل از اينكه همه انانيّت وجود انسان، قطره ناچيزى از اقيانوس بيكران انانيّت و جلالت حضرت حق است. و قطره گنديده را چه سزد كه تحفهاى در كنار درياى خروشان جلالت و كبريايى حضرت حق به حساب آيد؟!
دنيايى كه ما در آن زندگى مىكنيم با همه گستردگى و بزرگى و ارزشها و خوبىهاى خود همچون كوزهاى است محدود و كوچك كه قطرهاى از ارزشها و خوبىهاى درياى بيكران خداى هستىبخش، آن را لبريز نموده است.
|
كلّ عالم را سبو دان اى پسر |
كو بود از علم و خوبى تا به سر |
|
|
قطرهاى از دجله خوبى اوست |
كان نمىگنجد ز پرّى زير پوست |
|
... وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها ...[١]
«و اگر نعمت خدا را بشماريد، هرگز نخواهيد توانست آنها را احصا و شمارش كنيد.»
و تنها از محتواى اين كوزه محدود بود كه رشحاتى از فيض آن فيّاض على الاطلاق را بر خاكدان طبيعت «يا تن خاكى سالك» فروريخت و او را درخشندهتر از افلاك نمود و خاك بىمقدار او را پادشاه اطلسپوش كرد.
|
گنج مخفى بُد، ز پُرّى چاك كرد |
خاك را تابانتر از افلاك كرد |
|
|
گنج مخفى بُد، ز پرّى جوش كرد |
خاك را سلطان اطلسپوش كرد |
|
فَانْظُرْ إِلى آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ كَيْفَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها ...[٢]
«به آثار رحمت الهى بنگر كه چگونه زمين را بعد از مردنش زنده مىكند.»
سالك وقتى با اين ديد در كنار اقيانوس بىكران معرفت الهى قرار گرفت، وجود اعتبارى خود را محو وجود حقيقى جلالت حضرت ذو الجلال مىبيند، در اين
[١] - ابراهيم: ٣٤
[٢] - روم: ٥٠