بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٦ - حكايت ٨ با دو خاك و آب و آتش بندهاند # با من و تو مرده، با حق زندهاند
حكايت ٨
|
با دو خاك و آب و آتش بندهاند |
با من و تو مرده، با حق زندهاند |
|
شاهى جهود، در پى دشمنى عيسويان و به قصد نابودى آنان، دستور داد آتشى چون كوه برافروزند و در كنار آتش بتى نهاد و دستور داد كه همگان بر آن بت سجده كنند و هركس از امر وى سرپيچى مىكرد او را در شعلههاى آتش مىانداختند.
مأموران شاه، زنى عيسوى را كه كودكى در آغوش داشت آوردند و آن زن را دستور سجده به بت دادند. زن موحّد از دستور سر باززد. مأموران كودك زن را از او گرفتند تا در آتش بيفكنند، مادر چون چنين ديد براى نجات فرزندش خواست بر بت سجده آرد كه طفل از ميان آتش بر مادر بانگ زد:
|
اندرآ مادر در اينجا من خوشم |
گرچه در صورت ميان آتشم |
|
|
اندرآ اسرار ابراهيم بين |
كو در آتش يافت سرو و ياسمين |
|
|
اندرآ مادر به حقّ مادرى |
بين كه اين آذر ندارد آذرى |
|
|
قدرت آن سگ بديدى اندرآ |
تا ببينى قدرت و لطف خدا |
|
وقتى كه ساير عيسويان اين واقعه عجيب و حيرتانگيز را ديدند، پروانهوار خود را به آتش افكندند، به حدّى كه مأموران شاه مردم را از افتادن در آتش مانع شدند.