بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٦٧ - استنتاج
تو نبود.
غلام زيبارو برافروخته مىگردد و از شاه تقاضا مىكند كه مقدارى از گفتههاى رفيقش بر ضدّ او را بيان كند.
شاه گفت: رفيقت تو را آدمى دورو مىداند. غلام زيبارو همينكه اين سخن مىشنود، درياى خشمش توفانى مىگردد و كف بر دهان مىآورد و مىگويد: رفيقم از آغاز دوستى با من، مانند سگ در ايام قحطى نجاست مىخورد و سپس دهان به بدگويى و ذمّ رفيقش گشود.
شاه وقتىكه وضع را چنين ديد، دست بر دهان غلام زيبارو گذاشت كه هان! خاموش باش، من با يك امتحان تو را از رفيقت بازشناختم، اكنون دانستم كه تو باطنت گنديده است و رفيقت ظاهرش.
|
گفت دانستم تو را از وى بدان |
از تو جان گنده است وز يارت دهان |
|
|
پس نشين اى گنده جان از دور تو |
تا امير او باشد و مأمور تو |
|
|
در حديث آمد كه تسبيح از ريا |
همچو سبزه گولخن دان اى كيا |
|
|
پس بدان كه صورت خوب و نكو |
با خصال بد نيرزد يك تسو |
|
|
ور بود صورت حقير و ناپذير |
چون بود خلقش نكو در پاش مير |
|
|
صورت ظاهر فنا گردد بدان |
عالمِ معنى بماند جاودان |
|
استنتاج
معيار در شناخت خوب و بد انسانها چيست؟ با چه وسيلهاى مىتوان انسانهاى شايسته را از ناشايست تميز داد؟
پاسخ اين پرسش در گرو بيان يك نكته است و آن اينكه: اوّل: بايد تعريفى از خوب و بد داشته باشيم، سپس افراد را با آن تطبيق كنيم؛ چراكه خوبىها و بدىها به اقتضاى اختلاف فرهنگها و تمدّنها مختلفند، چهبسا كارى در جايى خوب