بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٢٨ - استنتاج
و كشتى، كنايه است از زورق زندگى.
*** درياى رحمت حضرت حق، براى «ما خلق اللّه» بهويژه مخلوق برگزيده؛ يعنى انسان، همواره در تلاطم و جوش و خروش است.
انسانها سوار بر كشتى زندگى، در گستره دامان اين دريا بر نشيب و فراز امواج آن، در حال دور شدن از ساحل حيات و نزديك شدن به بندرگاه عالم برزخ بدون هيچ اختيارى روانند.
بيچاره سرنشينان غفلتزده كشتى، در اين گيرودار و جذب و دفع، تلاش مىكنند خود را به كشتى و امكانات درون آن وابسته كنند و اينگونه مىپندارند كه هدف از اين سفر، رسيدن به كشتى و دست يافتن هرچه بيشتر به امكانات و تعيّنات آن است. آن غفلتزدگان آنقدر مجذوب اين كشتى و عوارض دلفريب و زيباى آن شدهاند كه بعضى از سرنشينان بىعلاقه به فريبايىهاى اين كشتى را مورد تمسخر قرار مىدهند و ارزشهاى كاذب بهدستآورده خود را به رخ آنان مىكشند، غافل از اينكه اين كشتى شكستنى است و اين عوارض دلفريب از بينرفتنى و انسان مردنى. و ماندگار و زندهمان كسى است كه با قطع علاقه و وابستگى به اين زندگى، قطره وجود خود را به درياى بيكران رحمت و عرفان الهى واصل نمايد.
*** مولانا در اين حكايت از مردى سخن مىگويد كه دانش و تخصّص او در علم نحو، احساس خودبرتربينى در او به وجود آورده بود، بهطورىكه عقل او در حجاب اين احساس چيزى جز «من» خويش و تعلقات وابسته به آن را نمىديد! لذا در كمال غرور از كشتيبانى كه او را با كشتى از پهنه دريا مىگذراند، سؤال مىكند:
آيا از علم نحو چيزى مىدانى؟
كشتىبان بيچاره كه عمرى جز كشتى و دريا و امواج خروشان آن چيزى نمىدانست پاسخ داد: خير، چيزى نمىدانم!