برهان شفا - ابن سينا - الصفحة ٤٨٩ - فصل هشتم در سود بردن از تقسيم كلّ به اجزاء، و اتمام سخن دربارهى حدّ اوسط قرار دادن علل منعكس و غير منعكس، و تحقيق چگونگى آن
(٨٠٢) مىگوييم: گاهى براى يك نتيجهى واحد با حد اوسطهاى مختلفى برهان اقامه مىكنيم: يكبار از طريق علت فاعلى، و بار ديگر از طريق علت صورى، و يك بار از طريق علت غايى، و يك بار از طريق علت مادى. مثال: گاهى ما بر اين مطلب كه انسان واجب است بميرد با بيان علت فاعلى برهان اقامه مىكنيم كه عبارت از حرارتى است كه رطوبت بدن را، كه حيات به آن تعلق دارد، از بين مىبرد. و گاهى از جهت علت مادّى برهان اقامه مىكنيم: زيرا هر مادهاى كه كائن باشد فاسد هم خواهد بود: و اين بدين خاطر است كه وقتى چيزى مادهاى داشته باشد، اين ماده ضرورتا مستلزم يك صورت است، و همچنين در اينجا اين صورت ضرورتا مستلزم يك علت فاعلى است. بنابراين روشن است كه ماده براى حد اوسط قرار داده شدن براى انتاج وجود صورت صلاحيت دارد، و همينطور حدّ اوسط بودن فاعل همچنين است، و همينطور مجموع هر دو براى حد اوسط قرار داده شدن صلاحيت دارند. لكن وقتى يكى از اين دو را حدّ اوسط قرار مىدهيم، آن حد اوسط، ديگرى را بالقوه متضمن است: زيرا ماده جز با فاعل فعليت نمىيابد، و فاعل در آنچه كه داراى ماده است جز در ماده عمل نمىكند. بنابراين حدّ اوسط تام عبارت است از مجموع اين دو، يا بالقوه و يا بالفعل، و مجموع اين دو علت موجبهى نتيجه محسوب مىشود، هرچند در آنها علل مجتمع وجود داشته باشند. مثال: وقتى مىگويى كه ماه به خاطر در وسط قرار گرفتن زمين منكسف است، در واقع سبب فاعلى كسوف را اعطاء كرده و سبب قابلى كسوف را در ضمن آن بيان كردهاى- زيرا چيزى كه در وسط قرار مىگيرد چيزى را كه قابل نور است مىپوشاند- بنابراين حد اوسط از اجتماع آن دو امر حاصل مىشود:
پوشاندن كه فعل فاعل است و قبول آنكه حال قابل است، و اگر علت اين را بيان كرديد كه چرا ماه نور را قبول مىكند، و كروى بودن آن را حدّ اوسط قرار داديد كه همان سبب قابلى است، اين تمام نمىشود مگر اينكه مقابله با خورشيد را به آن اضافه كنيد، كه در اين صورت علت فاعلى و قابلى را باهم آوردهايد. و همينطور اگر دربارهى چيزى علت غايى را اعطا كنيد، قطعا علت فاعلى و علت قابلى را همراه آن آوردهايد، وگرنه معلول واجب نمىآيد. اگر ماه ستر را قبول نمىكرد در وسط قرار گرفتن زمين علت كسوف نمىشد. و اگر چيزى نباشد كه از افاده كنندهى نور، نور را قبول كند، كروى بودن نمىتواند علت اينچنين قبول كردن نور باشد. ٦٩١ بنابراين از اين جهت علت موجبهى نتيجه امر واحد است كه عبارت است از مجموع تمام [علتهاى اربعه].
(٨٠٣) و أما أنه يجب أن يعطى فاعل دون قابل أو دون غاية، أو أن يعطى فاعل فقط بالفعل، و القابل بالقوة، أو القابل فقط و الفاعل بالقوة، و سائر الأقسام، فأمر باطل. بل يجب