بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٨٨ - استنتاج
حكايت ٢١٢
|
هيچ مرده نيست پر حسرت ز مرگ |
حسرتش آن است كِش كم بود برگ |
|
شخصى گفت: دنيا خوش بود اگر پاى مرگ در ميان نبود.
عاقلى در پاسخش اينگونه گفت: اين دنيا مانند خرمنى است انباشته در صحرا و كوبيده نشده، پس همچنانكه براى استفاده، گندم را از كاه جدا مىكنند مرگ جدا كننده روح از بدن و فرقگذارنده ميان نيك و بد است.
|
مرگ را تو زندگى پنداشتى |
تخم را در شوره خاكى كاشتى |
|
|
عقل كاذب هست خود معكوس بين |
زندگى را مرگ بيند آن غبين |
|
استنتاج
در جلد دوم اين كتاب «حكايت ١٨٦» آمده است كه روزى حضرت موسى ٧ از خداوند پرسيد: خدايا! علت چيست خلايق را مىآفرينى و سپس مىميرانى؟
پاسخى كه به موسى ٧ داده شد همان است كه در اين حكايت آمده و ما از آنجا كه در استنتاج آن حكايت، در مورد اين پرسش و پاسخ مطالبى بيان كرديم و نيز در حكايات ١١، ١٨، ١٢٢ و ١٣٨ مطالبى درباره مرگ، اجل و عمر، آورديم، در اين حكايت مىپردازيم به شرح ابيات مورد استنتاج:
مرد عاقل در ادامه پاسخ به شخص معترض، كه گفته بود: «دنيا خوش بود اگر