بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٦٠ - استنتاج
«هيچ چيز نيست مگر اينكه پيمانه و وزنى دارد، جز گريه كه يك قطرهاش درياهايى از آتش را خاموش كند و چون ديده اشكبار شود، چهره تيرگى و خوارى نبيند و چون اشگ روان گردد خداوند آن را بر دوزخ حرام گرداند و راستى اگر در يك امتى يك گريان باشد همه مورد ترحّم واقع شوند.»[١]
*** مولانا در اين حكايت با آوردن مثالهايى، گريه تقليدى را محكوم نموده و مىگويد: گريه تقليدى مانند خنده آدم ناشنوا است كه وقتى مىبيند ديگران مىخندند، او هم بدون اينكه علّت خنده را بداند، شروع به خنده مىكند بعد وقتى مىپرسد و علت خنده را مىفهمد، بار ديگر شروع به خنده مىكند.
|
كر بخندد همچو ايشان آن زمان |
بىخبر از حالت خندندگان |
|
|
باز وا پرسد كه خنده بر چه بود |
پس دوم كرّت بخندد چون شنود |
|
همچنين گريه تقليدى مانند پرتو وجد و شور و حالى است كه از مراد به قلب مريد انعكاس پيدا مىكند. بنابراين، مريد هر وجدى دارد تقليدى از وجد مراد است.
|
پرتو شيخ آمد و منهل ز شيخ |
فيض شادى نه از مريدان، بل ز شيخ |
|
باز بعنوان مثال: سبدى كه در آب است يا نورى كه بر شيشه مىتابد به سبد و شيشه تعلّق ندارد و اگر سبد آب را و شيشه نور را از خود بدانند، ناشى از نقصان فكر آنان است؛ زيرا همينكه سبد از آب بيرون بيايد درمىيابد كه آن آب از او نبوده يا وقت غروب آفتاب شيشه درمىيابد كه آنهمه درخشش از وى نبوده است.
|
چون سبد در آب و نورى بر زجاج |
گر ز خود دانند آن باشد خداج |
|
|
چون جدا گردد ز جو، داند عنود |
كاندرو آن آب از جوى بود |
|
[١] - اصول كافى، ج ٤، ص ٢٥٠، باب گريه