بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٣٦ - استنتاج
ديگران دوختهاند و اين حالت آنان را از نعمت واقعنگرى محروم كرده است بهطورىكه ديو را فرشته و اسب را گاو مىبينند.
چنانكه خوارزمشاه با اينكه اصيلترين و زيباترين اسبها را در اختيار داشت باز وقتى اسب يكى از فرماندهانش را ديد آنچنان شيفته او شد كه به وزيرش عماد الملك گفت: اى برادر، ببين اين چه اسبى است. گويى اين اسب از بهشت آمده است.
|
كاى اچى بس خوب اسبى نيست اين؟ |
از بهشت است اين مگرنه از زمين |
|
عماد الملك كه مترصد بود تا خاسته صاحب اسب را اجابت كند فرصت را غنيمت شمرد و شاه را از همان راهى كه به بيراهه رفته بود به راه آورد، لذا گفت:
شاها! وقتى ميل و شهوت بر عقل غالب آيد ديو در نظرت فرشته جلوه خواهد كرد.
|
پس عماد الملك گفتش اى خديو |
چون فرشته گردد از ميل تو ديو |
|
امير المؤمنين حضرت على ٧ مىفرمايد:
«عين المحبّ عمية عن معايب المحبوب و اذنه صمّاء عن قبح مساويه».
«چشم عاشق از ديدن عيوب معشوق نابينا و گوشش از شنيدن بدى زشتىهايش كر است.»[١]
شاها! اگر خوب دقت كنى خواهى ديد كه اين اسب آنگونه هم كه تو مىگويى زيبا نيست؛ زيرا وقتى به سرش نگاه كنى مىبينى سرش شبيه سر گاو است. و اين عيب بزرگ زشتى محسوسى در اسب به وجود آورده است.
|
هست ناقص آن سر اندر پيكرش |
چون سر گاو است گويى آن سرش |
|
[١] - غرر الحكم، حرف« عين».