بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٩ - حكايت ٢٠٤ تو همى كردى نمردى زندهاى # هين بمير ار يار جان بازندهاى
حكايت ٢٠٤
|
تو همى كردى نمردى زندهاى |
هين بمير ار يار جان بازندهاى |
|
عاشقى شوريده در حضور معشوق سفره دل گشود و از رنجهاى گذشته در طريق عشق سخنها بر زبان آورد.
او گفت: اى محبوب من، من در طريق وصال تو، همه مال و زور و قوّت و شهرتم را از دست دادم. هيچ صبحى مرا خفته و خندان نيافت و هيچ شبى مرا با سر و سامان نديد.
آنچه عاشق از تلخىهاى عشق بيان مىكرد نه از باب منّت نهادن به معشوق بلكه از باب صدق عشق خود نسبت به معشوق بود. عاشق بيچاره از آن دردهاى كهنه صدها سخن گفت و شكايت كرد.
سرانجام معشوق به عاشق گفت: اين همه كه ذكر كردى همه را انجام دادهاى ولى گوش كن كه چيزى را كه اصل اصل عشق است آن را بجا نياوردهاى، در واقع همه اينهايى كه گفتى انجام دادى فرع بودند ولى اصل باقى است.
|
گفتش آن عاشق بگو كان اصل چيست |
گفت اصلش مردن است و نيستى است |
|
|
تو همه كردى نمردى زندهاى |
هين بمير ار يار جان بازندهاى |
|
|
هم در آندم شد دراز و جان بداد |
همچو گل در باخت سر خندان و شاد |
|
|
ماند آن خنده برو وقف ابد |
همچو جان و عقل عارف بىكبد |
|