بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٢٢ - استنتاج
هنگامىكه كافر شد گفت: من از تو بيزارم، من از خداوندى كه پروردگار عالميان است بيم دارم.»
بيشتر مفسّران گفتهاند:
منظور از «انسان» در آيه پيشين، برصيصاى عابد است كه بعد از عمرى عبادت و بندگى خدا و رسيدن به مقامات معنوى بالا، به خاطر يك لحظه غفلت، اسير امواج شهوت مىشود و كافر از دنيا مىرود. داستان وى چنين است:
در بنى اسراييل عابدى بود به نام برصيصا. وى هفتاد سال دور از چشم مردم در ميان صومعهاى مشغول عبادت و بندگى خدا بود. مقام معنوى او به حدى رسيد كه از بركت دعايش بيماران شفا مىيافتند و ديوانهها بر سر عقل مىآمدند! تا اينكه روزى زن جوانى را براى مداوا به صومعهاش آوردند. با وساطت برادرانش بنا شد آن زن- كه جلال خانوادگى و جمال فريبنده داشت- مدتى در صومعه برصيصا بماند تا از بركت دعاى آن مرد خدا، سلامت خود را باز يابد!
زمان زيادى از حضور آن زن در صومعه نگذشته بود كه شيطان آهسته آهسته هيزم وسوسه را در تنور نفس برصيصا روشن كرد و كمكم آتش شهوت برصيصا را برافروخت. برصيصا براى اطفاى اين آتش، چارهاى نمىبيند جز اينكه به زن تجاوز نمايد. او وقتى تصميم خود را عملى كرد و آتش شهوتش را خاموش ساخت، تازه فهميد كه چه گناه بزرگى را مرتكب شده است.
عذاب وجدان از يكسو و مهمتر از همه، وحشت از افشاى عمل زشت و رسوايىاش از سوى ديگر، او را بشدّت تحت فشار روانى قرار داد. شيطان از اين فرصت استفاده كرد و او را به عنوان نجات از اين مخمصه چنين رهنمايى كرد كه:
اگر مىخواهى از اين مهلكه نجات يابى و افشاى اين گناه آبرويت را نريزد و به دست برادران دختر هلاك نشوى، دختر را بكش و در فلان نقطه بيابان دفن كن و