بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٠٥ - استنتاج
إِلَّا إِبْلِيسَ أَبى أَنْ يَكُونَ مَعَ السَّاجِدِينَ.[١]
«مگر ابليس كه ابا كرد از اينكه با سجدهكنندگان باشد.»
و اعتراض كرد كه:
قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ[٢]
«گفت: من از او- آدم- بهترم، مرا از آتش آفريدهاى و او را از گل.»
*** در اين حكايت:
گاو آبى، كنايه است از انسانهاى شيطانصفت و سطحىنگر.
گوهر، كنايه است از روح شايسته و گرانقدر الهى.
گل، كنايه است از كالبد و جسم خاكى انسان.
تاجر، كنايه است از انسانهاى فرشتهخو و حقيقتنگر.
خداوند گوهر روح خود را به لجنزار جسم انسان آميخت تا شيطانصفتان سطحىنگر از فرشتهخوهاى حقيقتجو باز شناخته شوند!
در اين ميان تاجران حقيقت و سالكان طريقت در بازار دنيا گوهر معرفت را مىشناسند و حجابهاى مجازى، چشم آنان را از ديدن چهره حقيقت محروم نساخته است ولى شيطانصفتان گاو مزاج، كه جز به خور و خواب و شهوت و تنعّم زندگى نمىانديشند، چشم ديدن گوهر معرفت را ندارند.
|
تاجرش داند، وليكن گاو نى |
اهل دل دانند و هر گِل كاو، نى |
|
هر عارفى كه گوهر شايستگى خويش را در لجنزار تن پيدا كند، مىتواند به وسيله اين گوهر شبچراغ ظلمتكده وجود ديگران را شاهد باشد و از پشت
[١] - حجر: ٣٠ و ٣١
[٢] -« ص»: ٧٦