بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٠٠ - استنتاج
استنتاج
از مباحث مطروحه در مكتب مثنوى، بحث «اتحاد عاشق و معشوق» است، بديهى است اين اتحاد نمىتواند از نوع اتحاد فيزيكى باشد؛ زيرا افتراق وجود دو موجود بنام «عاشق» و «معشوق» و فعاليت جداگانه هريك از اين دو، در حوزه موجوديت خود، كاملا محسوس و ملموس است. بنابراين، قدر مسلّم، اين اتحاد را مىتوان نوعى رابطه معنوى و جذب و انجذاب روحى ميان دو موجود تفسير كرد كه شدت و ضعف اين نوع اتحاد هم، بستگى به عوامل مرتبطكننده و عناصر اساسى آن دارد.
رابطه روانى استاد با شاگرد، مريد با مراد، والدين با فرزند، مأموم با امام، (كه به عكس همه اينها هم قابل تصور است) از جمله مواردى هستند كه بيانگر نوعى اتحاد ميان دو شخصيت به حساب مىآيد؛ همان ارتباطى كه ناخودآگاه پدر را از وضع حال فرزند باخبر مىسازد، درحالىكه ميان اين دو، فرسنگها فاصله است.
اين علقه روانى وقتى به آخرين مرحله قوّت و شدت خود رسيد، تبديل به نوعى وابستگى مطلق عاشق به معشوق مىگردد كه اين وابستگى اثر خود را در اعماق وجود عاشق نفوذ مىدهد و از آن به نام «شغف» ياد مىشود، چنانكه قرآن درباره عشق زليخا نسبت به يوسف مىفرمايد:
قَدْ شَغَفَها حُبًّا ...؛[١] «و عشق- يوسف- در اعماق قلب- زليخا- نفوذ كرد.»
در اين مرحله است كه عاشق جز به معشوق نمىانديشد و تلاش مىكند نه تنها كارهايش بلكه فكر و انديشهاش آنچنان باشد كه معشوق مىخواهد، نه آنچنان كه خود مىخواهد. به تعبير ديگر، عاشق در آيينه موجوديت خود، وجودى جز معشوق خويش نمىبيند. اين تعبير را مجنون به فصاد مىگويد كه آقاى فصاد!
[١] - يوسف: ٣٠، در مورد عشق و مراتب آن در جلد اول( حكايت ١) اين كتاب مطالبى آورديم.