بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٥٥ - حكايت ٢٩٢ ذرهاى سايه عنايت بهتر است # از هزاران كوشش طاعتپرست
حكايت ٢٩٢
|
ذرهاى سايه عنايت بهتر است |
از هزاران كوشش طاعتپرست |
|
دو جوان كم سن و سال كه يكى به غايت زيبا بود و چند تار مو بر چانهاش داشت و ديگرى زشترو ولى صورتش امرد و بىمو بود، به خانقاهى كه مخصوص افراد مجرد بود درآمدند.
محفل خانقاه تا پاسى از شب گذشته طول كشيد. آن دو نوجوان در پايان محفل، از ترس شبگردان حرامى در خانقاه خوابيدند.
جوان امرد هنگام خواب بيست خشت به زير و اطراف خود جهت حفاظ قرار داد.
نيمههاى شب يكى از رندان خانقاه به طمع آن جوان امرد آهسته آهسته به سوى او آمد.
رند شهوتپرست خشتها را يكىيكى از اطراف آن جوان امرد برداشت تا اينكه دستش به او برسد. همينكه دست رند به آن امرد رسيد، امرد از جا پريد و گفت: آهاى، اى سگپرست تو كيستى؟
رند گفت: تو اين خشتها را چگونه حصار خود كردهاى؟
جوان امرد گفت: تو اين خشتها را چگونه برداشتى؟ سپس جوان امرد به نگاهى به دوست كوسه خود كرد و به آن رند گفت: ببين اين كوسه با آن چند تار مويى كه بر صورت دارد خيالش از خشت چيدن به اطرافش فارغ است؛ چرا كه