بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٧٦ - حكايت ٢٧٥ خواب تو بيدارى است اى بو بطر # كه به بيدارى عيانستش اثر
حكايت ٢٧٥
|
خواب تو بيدارى است اى بو بَطَر |
كه به بيدارى عيانستش اثر |
|
روزى يك يهودى، يك مسلمان و يك مسيحى همسفر شدند. وقتى آن سه در ميان راه به منزلگاهى رسيدند و شخصى نيكوكار براى آنان حلوايى به رسم هديه آورد. يهودى و مسيحى كه از شدت پرخورى دچار سوءهاضمه شده بودند پيشنهاد كردند كه اين حلوا را نگهداريم فردا بخوريم. مسلمان كه آن روز را روزهدار بود گفت: نه همين امشب حلوا را مىخوريم. بين اين سه اختلاف در خوردن و نخوردن حلوا در همان شب بالا گرفت. مسلمان براى رفع اختلاف گفت: اين حلوا را سه قسمت مىكنيم هركس قسمت خود را بردارد. آن دو نفر نپذيرفتند و گفتند نه، قسمت بىقسمت. اين حلوا بايد دست نخورده تا فردا بماند و منظور آنان اين بود كه مسلمان آن شب گرسنه بخوابد.
مسلمان در مقابل آن دو ناگزير از تسليم شد. لذا هرسه نفر بىآنكه دستى به حلوا بزنند، خوابيدند.
صبح كه از خواب برخاستند، دوستانه دور هم نشستند و مسأله خوردن حلوا را پيش كشيدند. يكى از آنان گفت: بياييد هريك از ما خوابى را كه ديشب ديدهايم تعريف كنيم، و خواب هريك بهتر بود، او حلوا را بخورد. پيشنهاد مورد قبول واقع شد.
يهودى گفت: ديشب خواب ديدم كه به موسى ٧ ملحق شدهام و تا كوه طور