بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٧٧ - حكايت ٢٩٧ شكر او آن بود، اى بنده جليل # كه شد او نمرود و سوزنده خليل
حكايت ٢٩٧
|
شكر او آن بود، اى بنده جليل |
كه شد او نمرود و سوزنده خليل |
|
روزى حضرت حق به عزرائيل گفت: از اين همه جانها كه از بندگانم مىستانى در كدامين قبض روح اندوهناك شدى.
عزرائيل عرض كرد: خداوندا! من دلم براى همگان مىسوزد ولى ترسم اين است كه نكند اين دلسوزى در اجراى وظيفهام خلل ايجاد كند.
حضرت حق به عزرائيل فرمود: تاكنون دلت براى چه كسى بيشتر به رحم آمد و سوخت؟
عزرائيل گفت: روزى در اجراى فرمانت، كشتى را با امواج دريا درهم شكستم و جان همه راكبانش را گرفتم، جز جان مادر و طفل خردسالش را.
مادر و طفل روى تخته پارهاى به دست امواج دريا گرفتار آمدند، در اين هنگام دوباره فرمودى جان مادر را هم بگيرم، من وقتى مادر را از آن طفل جدا مىكردم بسيار برايم دردناك بود و تلخى اينكه مىديدم طفلى شاهد مرگ مادرش در ميان امواج دريا است هرگز از يادم نمىرود.
حضرت حق فرمود: من به فضل خويش به امواجم گفتم كه او را در بيشهاى پر از سوسن و گل و ريحان و پوشيده از درختان ميوه بيفكن. من آن كودك را در آن بيشه كه چشمهساران شيرين و زلال داشت در ناز و نعمت پروريدم. صدهزاران پرنده خوش صدا در آن گلشن براى آن كودك نغمهسرايى مىكردند. بستر او را از گل