بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١١٤ - حكايت ٢١٧ توبهاى كردم حقيقت با خدا # نشكنم تا جان شدن از تن جدا
را يكبهيك مىآوردند تمام بدن آنان را جستجو مىكردند.
نصوح وقتى وضع را چنين ديد، از وحشت به خود لرزيد، چرا كه اگر نوبت تفتيش به او برسد، آلت مردىاش آشكار مىشود و خيانت چندين سالهاش بر همگان برملا مىگردد و كشف اين خيانت جز مرگ به همراه ندارد. لذا او از فرصت استفاده كرده، به جايى خلوت رفت و در آنجا رو به حضرت حق گفت:
خدايا! چندين بار از اين كار توبه كردم و توبهام را شكستم، الهى آن كن بر اين بنده گنهكارت كه از تو سزد، الهى وقت تنگ است و حتى يك نفس نمانده است، پس پادشاهى كن و به فريادم رس. الهى اگر اين بار خطايم را بپوشانى من از هر كار خلافى توبه مىكنم.
نصوح اين سخنان را مىگفت و گريه مىكرد. او آنچنان از سوز دل خدا را مىخواند كه گويى در و ديوار خلوتسراى آن حمام با وى همدم شده بودند.
در اوج اشك و آه و تضرّع بود كه زنى صدا زد: همه زنان را گشتيم، اكنون اى نصوح نوبت تو است پيش آى.
نصوح مانند ديوارى شكسته بيهوش بر زمين افتاد. در اين زمان بود كه درياى رحمت حق براى نصوح به جوش آمد و بانگ سرور و شادى در حمام پيچيد كه:
گوهر گرانبهاى دختر شاه پيدا شد!
با پيدا شدن گوهر دختر شاه، آرامش به حمام بازگشت. وحشت و دلهره برطرف گرديد. در اين هنگام بود كه يكى به دنبال نصوح آمد كه بيا و دختر شاه را شستوشو ده؛ زيرا دل او جز تو، دلاكى را نمىخواهد.
نصوح گفت: برو، من يكبار تلخى مرگ را چشيدم و به آن دنيا رفتم و بازگشتم.
|
من بمردم يك ره و باز آمدم |
من چشيدم تلخى مرگ و عدم |
|
|
توبهاى كردم حقيقت با خدا |
نشكنم تا جان شدن از تن جدا |
|
|
بعد از آن محنت كرا بارى دگر |
پا رود سوى خطر الّا كه خر |
|