بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٦٢ - حكايت ٢٥٠ همچو ابليسى كه گفت اغويتنى # تو شكستى جام و ما را مىزنى؟
حكايت ٢٥٠
|
همچو ابليسى كه گفت اغويتنى |
تو شكستى جام و ما را مىزنى؟ |
|
اميران و فرماندهان سلطان محمود بر اثر حسادت، روزى در خدمت سلطان زبان به اعتراض گشودند و گفتند: چرا اياز مقرّرى سى امير را دريافت مىكند؟
سلطان جوابى نداد، تا روزى كه سلطان براى شكار با سى تن از اميران به صحرا و كوهستان رفت.
سلطان از مسافتى دور كاروانى را ديد، به يكى از اميران خود گفت: برو از آن كاروان بپرس كه از كدام شهر مىآيند؟
آن امير رفت و از كاروان پرسيد و بازگشت و گفت: از شهر رى مىآيند. سلطان گفت: كجا مىخواهند بروند؟ امير از جواب درمانده شد.
سلطان به اميرى ديگر گفت: برو از كاروان بپرس كه مىخواهند كجا بروند؟
آن امير رفت و برگشت و گفت: به جانب يمن مىروند. سلطان گفت: چه متاعى با خود دارند؟ امير نتوانست پاسخ دهد.
سلطان به امير ديگرى گفت: برو از كاروان بپرس كه چه متاعى همراه دارند؟ آن امير هم رفت و بازگشت و گفت: از همه جنس متاع همراه دارند ولى بيشتر آن كاسههاى ساخت شهر رى است. شاه پرسيد: چه وقت از شهر رى خارج شدهاند؟
امير از پاسخ دادن درمانده شد.
همينطور تا سى امير و بلكه بيشتر رفتند و پرسيدند و آمدند ولى سؤالهاى