بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٩٩ - حكايت ٢٨١ وقت آن شد اى شه مكتوم سير # كز كرم ريشى بجنبانى به خير
گفتند: اكنون بگو هنر تو در چيست؟
سلطان محمود گفت: هنر من در ريش من است. وقتى مجرمان را تحويل جلاد مىدهند اگر ريش بجنبانم همه مجرمان از تيغ جلاد جان سالم بدر مىبرند.
دزدان پس از بيان هنرهاى خود، تصميم گرفتند به سوى خزانه شاه رفته، آن را به سرقت ببرند.
در ميان راه، سگى از جانب راست بانگ زد. دزدى كه هنرش شناختن بانگ سگان بود گفت: اين سگ مىگويد: سلطان در جمع شماست. ولى دزدان چون به فكر دزديدن خزانه سلطان بودند، متوجه سخن رفيق خود نشدند و به راه خود ادامه دادند تا اينكه به كنار ديوار بلند قصر سلطان رسيدند.
پس آن دزد كه در كمنداندازى مهارت داشت، كمندى انداخت و همه بدان سوى ديوار رفتند.
دزد بوشناس، جايى از خاك را بوييد و گفت: اين خاك خزانه شاهى است.
دزد نقبزن، شروع به كار كرد و نقبى به طرف خزانه زد و دزدان وارد خزانه شدند. آنان تا مىتوانستند از طلاها و جامههاى زربفت و گوهرهاى گرانبها با خود بردند.
سلطان محمود كه محل اختفاى دزدان را به خوبى مىدانست همان شب به قصر خود بازگشت و بامداد دستور داد مأمورانش به محلّ اختفاى دزدان رفته، همه را دست بسته در ديوان حكومتى حاضر كنند.
دزدان همگى در مقابل تخت سلطان ايستادند. دزدى كه اگر شب كسى را مىديد، روز او را مىشناخت، شاه را كه ديد، گفت: دوستان! اين شاه همان است كه ديشب همراه ما به شبگردى آمده بود! او كارهاى ما را ديد و اسرار ما را دريافت اينك نجات خويش را از او بخواهيم.
|
آنكه چندين خاصيت در ريش اوست |
اين گرفتِ ما هم از تفتيش اوست |
|
|
عارفِ شه بود چشمش لاجرم |
برگشاد از معرفت لب با حَشَم |
|