بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٥١ - استنتاج
است. اينجا سالك هرچه مىبيند «وجه اللّه» است. بلبل در ميان قفس مال اوست قفس و آب و دانه در ميان قفس هم از آن اوست. لزومى ندارد كه «فنا» را فقط شكستن قفس و رهايى بلبل از آن تفسير كنيم. سالك فانى به بلبلى مىماند كه باز و بسته شدن قفس براى او تفاوتى نمىكند.
اينكه بگوييم: «فنا» يعنى شكستن قفس تن و رهايى بلبل روح از آن، اين قرائتى است ناقص و سلكى است غير مسلوك. فانى فى اللّه را حدودى نيست تا محدوديتى باشد. او بلبلى است كه دريچه قفس تن همواره به رويش باز است.
حبسى در كار نيست تا محبس و محبوسى باشد. حجابى نيست تا محجوبى باشد.
سهروردى حكيم اشراقى معروف گفته است:
ما حكيم را حكيم نمىدانيم مگر آنكه بتواند خلع بدن كند،
ميرداماد مىگويد:
ما حكيم را حكيم نمىدانيم مگر آنكه خلع بدن براى او ملكه شده باشد و هر وقت اراده كند عملى گردد.[١]
مرحوم شيخ محمد حكيم هيدجى از علماى تهران بود كه تا آخر عمر در داخل حجرهاى، در مدرسه منيريّه، متّصل به قبر امامزاده سيد ناصر الدين مىزيست. مردى حكيم و عارف بود. مىگويند مرحوم هيدجى منكر مرگ اختيارى (خلع بدن) بود و اين درجه و كمال را براى مردم ممتنع مىدانست و در بحث با شاگردان خود بطور جد انكار و رد مىكرد.
او شبى در حجره خود، بعد از بجا آوردن فريضه عشا رو به قبله مشغول تعقيب بوده، كه ناگهان پيرمردى روستايى بر وى وارد مىشود. سلام مىكند و عصايش را در گوشهاى نهاده، مىگويد: جناب آخوند! تو چه كار دارى به اين كارها؟!
[١] - ولاءها و ولايتها، ص ٩٦