بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٥٣ - استنتاج
*** مولانا در اين حكايت خبر از عاشقى مىدهد كه بعد از مدتها فراق، وقتى به وصال معشوق رسيد، سفره دل گشود و رنج و عذابهاى گذشتهاش را در طريق عشق براى وى بر زبان آورد.
معشوق پس از شنيدن سخنان عاشق به او گفت: همه اينها كه مىگويى درست اما تو در راه عشق مرحلهاى را- كه آخرين مرحله كمال يك عشق واقعى است- طى نكردهاى.
عاشق پرسيد: آن مرحله كمال و اصل واصل كدام است؟
معشوق گفت: آن جان دادن و مردن در راه عشق ما بود.
|
گفتش آن عاشق: بگو كآن اصل چيست |
گفت: اصلش مردن است و نيستى است |
|
تو اگر عاشق صادقى، بايد در كنار همه آن كارها، اين كار را هم انجام مىدادى.
|
تو همه كردى، نمردى، زندهاى |
هين بمير ار يار جان بازندهاى |
|
إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ[١]
«اگر گمان مىكنيد كه شما دوستان خدا غير از مردم هستيد، آرزوى مرگ كنيد، اگر راست مىگوييد؟»
عاشق چون از معشوق اين سخن شنيد، دراز كشيد و شادمانه همچون گل، خندان در دم جان سپرد.
|
هم در آن دم شد دراز و جان بداد |
همچو گُل درباخت سر خندان و شاد |
|
[١] - جمعه: ٦