بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٢٨ - حكايت ٢٦٤ عاقبت چون چادر مرگت رسد # از رخت اين عشرها اندر فتد
حكايت ٢٦٤
|
عاقبت چون چادر مرگت رسد |
از رخت اين عَشرها اندر فتد |
|
پيرزنى نود ساله، با چهرهاى چروكيده، رنگى پريده، دندانهاى ريخته شده، موهايى چون شير سفيد و قامتى چون نون خميده، درحالىكه همه حواسش به سستى و ضعف كشيده شده بود، هواى شوهر به سر داشت. پيرزن درصدد بود همچون صياد شوهرى را به دام اندازد ولى هزار افسوس كه دامش پارهپاره بود. از قضا روزى به مجلس عروسى دعوتش كردند كه با اشتياق تمام خود را آماده براى شركت در آن مجلس كرد، لذا آينهاى در پيشرو گذاشت و به آراستن صورت خود پرداخت. ابتدا موهاى زايد صورت و ابرو را زدود و بعد با سرخاب و ساير مواد آرايشى، صورت چروكيدهاش را زينت داد، ولى صورتش مانند سفره چروك بسيار داشت و هيچيك از اين كارها مؤثر نيفتاد و دل آن عجوزه را راضى نساخت. براى رفع چين و چروك صورتش، تذهيبهاى قرآن را بريده، بر صورتش چسباند و بهنحوى كه دلش را راضى سازد، خود را تزيين نمود، اما همينكه چادر بر سر گذاشت، همه آن تذهيبها از صورتش جدا شد و به زمين افتاد. بار ديگر آنها را با آب دهان به صورتش چسباند ولى چند لحظه بعد، باز از صورتش كنده شد.
او بسيار كوشيد كه آن تذهيبها از صورتش نيفتد ولى سودى نبخشيد، سرانجام عصبانى شد و بارها شيطان را لعنت كرد. وى درحالىكه شيطان را لعن مىكرد، شيطان در نظرش مجسم شد و به او گفت: اى فاحشه، من در تمام عمرم چنين مكرى