بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٢٦ - حكايت ٢٤٢ اى شده عاجز ز تلى كيش تو # صدهزاران كوهها در پيش تو
حكايت ٢٤٢
|
اى شده عاجز ز تلّى كيش تو |
صدهزاران كوهها در پيش تو |
|
يكى از صوفيان به همراه لشكرى جنگآور، به ميدان جنگ رفت. در ميدان جنگ، به همراه افراد ضعيف لشكر، در مقرّ نيرو جا ماندند. جنگآوران به قلب دشمن زدند و چيزى نگذشت كه با غنيمتهاى بسيار و اسيران بازگشتند. جنگ آوران، غنايمى به صوفى از جنگ بازمانده ارمغان دادند. صوفى از اينكه نتوانست در جنگ شركت كند، بسيار ناراحت بود. يكى از جنگجويان وقتى علّت ناراحتى صوفى را فهميد، بدو گفت: اى صوفى، ما اسير آورديم و تو يك اسير را براى كشتن انتخاب كن و سر او را ببر، تا تو هم در جنگ شركت كرده باشى.
صوفى از اين پيشنهاد خوشحال شد، اسيرى دست بسته گرفت و به پشت خيمه برد تا او را بكشد. جنگآوران ديدند مدتى گذشت صوفى نيامد. يكى از آنان به دنبال صوفى رفت، وقتى رسيد، ديد كه صوفى بىهوش بر زمين افتاده و آن اسير بالاى سر وى با دندانش گلوى او را مىجود؛ بهطورىكه ريش اسير از خون گلوى صوفى رنگين شده است. بىدرنگ اسير را كشته، صوفى را از مرگ نجات داد.
صوفى وقتى به هوش آمد پرسيدند ماجرا چه بود؟ چرا از يك اسير دست بسته اينگونه خوار و زبون افتادى؟
صوفى گفت: وقتى با خشم قصد كردم سرش را ببرم، آن اسير چشم غرّهاى به من رفت كه از نگاه او مدهوش گرديدم. گردش چشم آن كافر به نظرم لشكرى آمد!