بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٣ - حكايت ٢٠٣ گفت اگر نانم بدى خشك و طرى # كى كنيمى دعوى پيغمبرى؟
حكايت ٢٠٣
|
گفت اگر نانم بُدى خشك و طرى |
كى كنيمى دعوى پيغمبرى؟ |
|
مردى دعوى پيغمبرى كرد و خود را از همه پيامبران برتر دانست. مأموران دست او را بسته نزد شاه بردند و گفتند: اين شخص مىگويد: من پيغمبرم و از جانب خدا آمدهام! اكنون شكنجهاش ده تا عبرت سايرين گردد و مثل او هرگز چنين سخن نگويند. پادشاه ديد كه پيغمبر دروغين بسيار لاغر و ضعيف است؛ بهطورىكه ممكن است با يك سيلى تلف شود، بهتر آن ديد كه از راه رفتار خوش وى را متنبّه و آگاه سازد. لذا در خلوت با او نشست و باب سخن را بر او گشود. از او پرسيد:
اى مرد، خانهات كجاست و معاشت از كجا تأمين مىشود؟
پيغمبر دروغين گفت: اى شاه، من نه خانهاى دارم و نه همنشين، همانگونه كه ماه در زمين خانه نمىكند من نيز در اين زمين خانه ندارم.
شاه از باب شوخى از او پرسيد: غذا چه خوردى و براى چاشت چه آماده دارى؟ آيا اشتها به غذا دارى؟ صبحانه چه خوردهاى كه چنين سرمست دعوى پيغمبرى مىكنى؟
گفت: اگر مرا نان خشك يا تازه بود، كى دعوى پيغمبرى مىكردم؟ زيرا دعوى پيغمبرى براى اين مردم سختدل، همچنان است كه از كوه دل بخواهى.
|
گفت اگر نانم بدى خشك و طرى |
كى كنيمى دعوى پيغمبرى؟ |
|
|
دعوى پيغمبرى با اين گروه |
همچنان باشد كه دل جستن ز كوه |
|