بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٨١ - استنتاج
حكايت ٢٥٤
|
اى دل بىخواب ما زين ايمنيم |
چون حرس بر بام چوبك مىزنيم |
|
در روزگار پيشين، عاشقى ساليان سال در هواى وصال معشوقش بود. روزى معشوق به او پيام داد: امشب به فلان جا بيا تا غذاى مورد علاقهات (غذاى لوبيا) را برايت بياورم.
عاشق وقتى اين مژده را شنيد، به شكرانه اين نعمت قربانى كرد و نان بسيارى ميان مردم تقسيم كرد. عاشق در كمال شوق شب به محل موعود حاضر شد ولى هرچه انتظار كشيد از معشوق خبرى نشد. مدت انتظار به طول انجاميد عاشق از فرط خستگى به خواب فرو رفت. معشوق پس از مدتى به جانب عاشق آمد ولى او را در حال خواب ديد. مقدارى گردو در جيبش ريخت و رفت؛ يعنى تو هنوز بچهاى، بايد با گردو بازى كنى! سحرگاه عاشق وقتى چشم باز كرد، متوجه گردو شد.
|
گفت شاهِ ما همه صدق و وفاست |
آنچه بر ما مىرسد آن هم ز ماست |
|
|
اى دلِ بىخواب ما زين ايمنيم |
چون حَرَس بر بام چوبك مىزنيم |
|
|
گِردگان ما درين مطحن شكست |
هرچه گوييم از غم خود اندك است |
|
استنتاج
«خواب» غفلت جسم است و «غفلت» خواب روح!
همچنانكه جسم را حالتى است به نام «خواب» كه در اين حالت اعضا و