بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٧٧ - حكايت ٢٥٣ چونكه عمرت برد ديو فاضحه # بىنمك باشد اعوذ و فاتحه
حكايت ٢٥٣
|
چونكه عمرت برد ديو فاضحه |
بىنمك باشد اعوذ و فاتحه |
|
كاروانى شب را در كاروانسرايى بيتوته كرد و از ميان خود يكى را براى حراست از اموال به نگهبانى گماردند. صبح كه اهل كاروان از خواب بيدار شدند، ديدند زر و سيم و شتران و همه اموالشان به غارت رفته است.
كاروانيان گفتند: اى نگهبان، اموال ما چه شد؟ تو ديشب چه مىكردى؟
نگهبان گفت: واقعش اين است كه نيمههاى شب دزدان نقابدارى آمدند و همه اموال شما را با خود بردند.
كاروانيان گفتند: اى تلّ ريگ (و اى مرد بىخاصيت)، پس تو چه كاره بودى؟
نگهبان پاسخ داد: من يك نفر بودم و آنان گروهى مسلّح و باهيبت.
كاروانيان گفتند: اگر تو عرضه مبارزه با آنها را نداشتى، لااقل فرياد مىزدى و ما را صدا مىكردى.
نگهبان گفت: دزدان وقتى ديدند مىخواهم داد بزنم با شمشير مرا تهديد كردند كه تو را مىكشيم. لذا من هم از ترس ساكت شدم، ولى الآن هرقدر بخواهيد داد و قال مىكنم و فرياد مىكشم.
|
چونكه عمرت برد ديو فاضحه |
بىنمك باشد اعوذ و فاتحه |
|
|
گرچه باشد بىنمك اكنون حنين |
هست غفلت بىنمكتر ز آن يقين |
|
|
همچنين هم بىنمك مىنال نيز |
كه ذليلان را نظر كن اى عزيز |
|