بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٥٤ - حكايت ٢٤٨ صبر كن كالصبر مفتاح الفرج # تا نيفتى چون فرج در صد حرج
اى بانو، از تو انتظار نداشتم كه دخترت را به بيگانه عنودى بدهى. آيا اين حيف نيست كه او دختر خواجه ما باشد و ما غمخوار او باشيم ولى او به خانه بيگانه برود؟
همسر خواجه از سخنان غلام به شدّت برآشفت، آنچنانكه مىخواست غلام را گوشمالى دهد ولى مصلحت ديد كه عكس العملى از خود نشان ندهد ولى پيش خواجه برگشت و مطلب را با خواجه در ميان گذاشت.
خواجه نيز همچون همسرش از سخنان غلام خشمگين گرديد ولى در پى راهى مىگشت كه غلام را به شدّت تنبيه كند. لذا به همسرش گفت: برو به غلام بگو كه دختر را از داماد فعلى جدا مىكنيم و به تو مىدهيم، واقعيت اين است كه ما تاكنون نمىدانستيم كه تو نسبت به دختر ما علاقمندى، حال كه اين مطلب را دانستيم از نظر ما تو شايستهترين شوهر براى دختر مايى.
همسر خواجه مأموريت خود را به نحو نيكو انجام داد، غلام با شنيدن سخنان همسر خواجه از شدت سرور روى زمين بند نمىآمد، غلام از اين وعده شيرين مانند گل سرخ از هم شكفت.
خواجه ميهمانى برپا ساخت و گروهى را به خانهاش دعوت كرد و گفت:
مىخواهم غلامم فرج را داماد كنم. شب زفاف فرا رسيد. خواجه مرد بىريشى را مانند زنان حنا بست و او را همچون عروس آرايش كرد. در واقع مرغ را به غلام نشان داد ولى خروس به اتاق زفافش فرستاد.
وقتىكه غلام با خوشحالى تمام با عروس (يعنى همان مرد بىريش) در اتاق زفاف خلوت كردند، خواجه آمد و شمع اتاق را خاموش كرد. غلام با اشتياق تمام آمد كه دست بروى عروس دراز كند، آن مرد نرّهخر دست غلام را گرفت در دم بر زمين واژگونش ساخت. غلام بيچاره از ترس نعره مىزد اما به گوش كسى نمىرسيد چرا كه در بيرون از حجله مطربان و ميهمانان، چنان هياهويى برپا كرده بودند كه كسى صداى استغاثه غلام را نمىشنيد.
آن مرد بىحيا تا صبح غلام بيچاره را مورد تجاوز قرار داد و همچون كيسه