بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١١٣ - حكايت ٢١٧ توبهاى كردم حقيقت با خدا # نشكنم تا جان شدن از تن جدا
حكايت ٢١٧
|
توبهاى كردم حقيقت با خدا |
نشكنم تا جان شدن از تن جدا |
|
در روزگار قديم مردى بود بنام «نصوح» كه رخسارى همچون زنان داشت. وى جوانى بود هوسران و صورت و صدا و حركاتش همچون زنان بود و ازاينرو با چادر و سربند زنان در بيرون از خانه ظاهر مىشد. او با سوء استفاده از ظاهر زنانه خود، سالها در حمام زنان مشغول دلاكى بود و دختران و زنان شخصيتهاى بزرگ را مىشست و كسى هم تصور نمىكرد وى مرد است!
نصوح چندين بار از اين كار زشت توبه كرد ليكن نفس كافركيش، او را وادار به شكستن توبه مىكرد.
نصوح روزى نزد عارفى رفت و به او گفت: مرا از دعاى خيرت بىبهره نساز.
عارف بافراست، درون او را خواند ولى قباحتش را آشكار نساخت لبخندى به وى زد و گفت: اى بدنهاد، از كارى كه مىدانى و مىكنى، ايزد تعالى تو را توبه دهد.
دعاى مرد عارف به هدف اجابت رسيد و نصوح به طريقى كه ذكر مىشود توبه كرد و به جانب خداوند بازگشت.
روزى در حمامى كه نصوح در آنجا دلاكى مىكرد، گوهر گرانبهاى دختر شاه گم شد. كنيزان دختر شاه، در حمام را بستند و همه جا را به جستجو پرداختند ولى گوهر را نيافتند.
آنان تصميم گرفتند كه زنان حاضر در حمام را بررسى و تفتيش نمايند، لذا زنان