بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٦٧ - حكايت ٢٥١ آن زمان كه حرص جنبيد و هوس # آن زمان مىگو كه اى فريادرس
حكايت ٢٥١
|
آن زمان كه حرص جنبيد و هوس |
آن زمان مىگو كه اى فريادرس |
|
پرندهاى به مرغزارى رفت كه در آنجا صيادى دانه گسترده و خود در گوشهاى به كمين نشسته بود تا صيدى از راه برسد و به دامش بيفتد.
پرنده ناآگاه به طرف دام و دانه رفت و چرخى زد و نزد آن صياد نشست و به صياد گفت: اى كه در اين بيابان در ميان حيوانات وحشى نشستهاى، تو كيستى؟
صياد گفت: من مردى زاهدم كه از دنيا بريدهام و در اينجا به گياهى قناعت كردهام.
پرنده گفت: اى خواجه، خلوتگزينى كار درستى نيست. مگر نمىدانى كه در اسلام ترك دنيا و رهبانيت كار درستى نيست؟ پدر جان! بهترين مردم كسى است كه براى مردم سودمند باشد. اگر تو سنگ نيستى پس چرا با سنگ همدمى؟
صياد گفت: تا به حال كلوخ و سنگ كسى را گمراه نكرده است ولى از آدميان آفات بىشمارى مىرسد.
پرنده گفت: مسلمان اهل مبارزه است، اگر در ميان مردم بودى و گمراه نشدى هنر كردهاى.
صياد گفت: درست است ولى به شرط آنكه شخص قدرت داشته باشد تا با همه توان بر شرّ و فتنه فائق آيد و چيره شود.
گفتگو ميان اين دو به درازا كشيد، از طرفى هم پرنده كه گرسنه بود از دانه چشم